X
تبلیغات
توقف گاهی برای رفع دلتنگی و بیان اندیشه

توقف گاهی برای رفع دلتنگی و بیان اندیشه

خداحافظ آقای جابز !

خداحافظ آقای جابز







+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 16:17  توسط سارا  | 

تنهایی

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید .

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم .

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد .

و خاصیت عشق این است .

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم .

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم...

پ.ن. چقدر این شعر سهراب سپهری رو دوست دارم . روحش شاد .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 0:50  توسط سارا  | 

ارزش

این که هربارسرت با یکی گرم باشد دلیل بر ارزشت نیست.....آنقدر بی ارزشی که خیلی ها اندازه تو هستند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 21:54  توسط سارا  | 

شعر ناب

 

ای آشنای من

بسیار شب که خواب خوش از سر ربوده ام

بانگ فرشتگان خدا را شنوده ام

تا بهترین سروده ی خود را سروده ام

ای آن که شعر ناب مرا گوش می کنی

جانم فدای تو !

زیباترین سروده تویی بهترین تویی

شعرم تویی که بر سر عالم نشسته ای

هرگه سروده ام

جسم تو را و روح تو را من سروده ام

هرگه سروده ام

جسم تو را و روح تو را من سروده ام

مهدی سهیلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 23:6  توسط سارا  | 

عشق عبارت است از همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن .

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 1:48  توسط سارا  | 

میعاد

وقتی که هیچ چیز نداری

وقتی که دست هایت

ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری

حتی بی هیچ حسرتی

دیگر چه بیم آن که تو را آفتاب و ماه ننوازند ؟

وقتی میعادی نباشد ، رفتن چرا ؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 1:45  توسط سارا  | 

وقتی قهرمانان اساطیری ات یک به یک سر بریده میشوند...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 1:37  توسط سارا  | 

 از چراغانی خیابان هایمان خسته شده ایم ظهور کن تا ببینی که که چگونه خانه ی دلمان را  مهیای حضورت می سازیم .

میلادت مبارک ای رایحه ی خوش هستی و ای دلیل بودن!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 22:8  توسط سارا  | 

جبران

آن سوی دل تنگی ها همیشه خدایی است که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست.
+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 19:26  توسط سارا  | 

پایان

اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ میکند

بگذار پایان تو را غاقلگیر کند

درست مانند آغاز !

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 19:3  توسط سارا  | 

بهار من

 

تو بهاری ؟ نه ! بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 2:48  توسط سارا  | 

نهال آرزوهایت سبز

 

بهترین آرزوها را برایت سوار بر بال فرشتگان به عرش فرستادم در ....

شب آرزوها

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 21:28  توسط سارا  | 

دور و نزدیک

دور باش اما نزدیک

من از نزدیک بودن های دور می ترسم.

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 18:27  توسط سارا  | 

مهم نیست

مهم نیست که او مال تو باشد

اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت 

تغییر می کند ، صدای قلبت آبرویت را به تارج می برد مهم نیست

که او مال تو باشد... مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ، لذت

ببرد و نفس بکشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 23:41  توسط سارا  | 

عشق واقعی

یک روز آموزگار از دانش آموزانی  که در کلاس بودند پرسید آیا می

توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش

آموزان گفتند با بخشیدن،عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن

گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از

خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری

برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق

بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی

که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل

رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.   یک ببر

بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر،

تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.. رنگ

صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین

حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همانلحظه، مرد

زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه هایمرد

جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.داستان به اینجا که

رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما

پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد

می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او

را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود

که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و

به او بگو پدرت  همیشه عاشقت بود. قطره های بلورین اشک،

صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان

می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد

و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش

پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی

ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:16  توسط سارا  | 

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 1:43  توسط سارا  | 

دور باید شد

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

هم چنان خواهم راند.

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا- پریانی که سر از آب به در می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

هم چنان خواهم راند

هم چنان خواهم خواند:

دور باید شد   دور

مرد آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود

هیچ آیینه ی تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد.

چاله آبی حتی ٬ مشعلی را ننمود.

دور باید شد دور.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 22:44  توسط سارا  | 

مهر

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

در رهگذار باد نگهبان لاله بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 1:55  توسط سارا  | 

معلم تو را سپاس

همه برایم دست تکان دادند اما کم بود دستانی که تکانم دادند....

به پاس تلاش­های بی دریغت در راه  تربیت فرزندان این مرز و بوم  از امروز تا همیشه ­ی تاریخ ...

روزت مبارک معلم !


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:28  توسط سارا  | 

آرزو

خدایا تو خود میدانی که دلی مملو از عاطفه دارم خدایا این دنیا اگر چه زیباست ولی برای من تو زیبایی. نمیدانم روز رهایی از این زندان خاکی تن کی است اما آرزو میکنم در خواب باشد نه بیداری! همان گونه که در خواب به دنیا آمدم ... و این است آرزوی من چه در فقر و چه در ثروت.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 1:56  توسط سارا  | 

فاصله

همیشه از فاصله ها گله میکنیم  شاید یادمان رفته که در مشق های کودکی برای فهمیدن کلمات کمی فاصله هم لازم بود ...!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 1:41  توسط سارا  | 

اشتیاق

هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم .... گم شدم!

آنقدر که در من اشتیاق گرفتن دستی هست ترس از گم شدن نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 1:29  توسط سارا  | 

بهای عشق

برای خریدن عشق هر کس هر چه داشت آورد

دیوانه هیچ نداشت و گریست !

گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید

اما هیچ کس ندانست بهای عشق اشک است و بهای اشک عشق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 2:8  توسط سارا  | 

بهاران مبارک

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 1:15  توسط سارا  | 

دچار

چرا گرفته دلت مثل اینکه تنهایی

چقدر هم تنها !

خیال میکنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی

            عاشق !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 0:54  توسط سارا  | 

لحظه ها را دریابیم

امروز که در دست توام مرحمتی کن

فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 0:28  توسط سارا  | 

دل تنگی ها

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 0:48  توسط سارا  | 

سقای آب و ادب

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 1:14  توسط سارا  | 

دمی با شهریار سخن

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان

کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت به گدایی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 20:59  توسط سارا  | 

منزل لیلی

برقی از منزل لیلی بدرخشید شبی

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 23:43  توسط سارا  |