خداحافظ آقای جابز !



صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید .
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم .
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد .
و خاصیت عشق این است .
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم .
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم...
پ.ن. چقدر این شعر سهراب سپهری رو دوست دارم . روحش شاد .
ای آشنای من
بسیار شب که خواب خوش از سر ربوده ام
بانگ فرشتگان خدا را شنوده ام
تا بهترین سروده ی خود را سروده ام
ای آن که شعر ناب مرا گوش می کنی
جانم فدای تو !
زیباترین سروده تویی بهترین تویی
شعرم تویی که بر سر عالم نشسته ای
هرگه سروده ام
جسم تو را و روح تو را من سروده ام
هرگه سروده ام
جسم تو را و روح تو را من سروده ام
مهدی سهیلی
دکتر شریعتی
وقتی که دست هایت
ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری
حتی بی هیچ حسرتی
دیگر چه بیم آن که تو را آفتاب و ماه ننوازند ؟
وقتی میعادی نباشد ، رفتن چرا ؟

میلادت مبارک ای رایحه ی خوش هستی و ای دلیل بودن!
بگذار پایان تو را غاقلگیر کند
درست مانند آغاز !
تو بهاری ؟ نه ! بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
بهترین آرزوها را برایت سوار بر بال فرشتگان به عرش فرستادم در ....
شب آرزوها
من از نزدیک بودن های دور می ترسم.
دکتر شریعتی
مهم نیست که او مال تو باشد
اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت
تغییر می کند ، صدای قلبت آبرویت را به تارج می برد مهم نیست
که او مال تو باشد... مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ، لذت
ببرد و نفس بکشد.
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می
توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش
آموزان گفتند با بخشیدن،عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن
گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از
خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری
برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق
بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی
که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل
رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک ببر
بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر،
تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.. رنگ
صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین
حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همانلحظه، مرد
زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه هایمرد
جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.داستان به اینجا که
رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما
پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد
می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او
را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود
که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و
به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. قطره های بلورین اشک،
صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان
می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد
و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش
پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی
ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند....
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
هم چنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا- پریانی که سر از آب به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
هم چنان خواهم راند
هم چنان خواهم خواند:
دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود
هیچ آیینه ی تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ٬ مشعلی را ننمود.
دور باید شد دور.
در رهگذار باد نگهبان لاله بود.
همه برایم دست تکان دادند اما کم بود دستانی که تکانم دادند....
به پاس تلاشهای بی دریغت در راه تربیت فرزندان این مرز و بوم از امروز تا همیشه ی تاریخ ...
روزت مبارک معلم !
همیشه از فاصله ها گله میکنیم شاید یادمان رفته که در مشق های کودکی برای فهمیدن کلمات کمی فاصله هم لازم بود ...!
آنقدر که در من اشتیاق گرفتن دستی هست ترس از گم شدن نیست.
دیوانه هیچ نداشت و گریست !
گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید
اما هیچ کس ندانست بهای عشق اشک است و بهای اشک عشق.

چقدر هم تنها !
خیال میکنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
عاشق !
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت به گدایی.
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد.